نامه صد و چهل و هفتم
یه روزایی بی دلیل باید گریه کنی حتی اگه قشنگترین معجزه تو دلت باشه و نباید به خاطر اون گریه کنی
یه روزایی هست که باید اشکاتو از عشق زندگیت مخفی کنی که نبینه و حرص نخوره و نگه عزیزم تو الان نیاز به ارامش داری
یه روزایی هست که الکی خاطرات بد گذشته ات رو مرور میکنی و اعصاب خودتو بیشتر به هم میریزی
یه روزایی که یه هفته بعد از شنیدن خبر مرگ یه نفر بعد از به دنیا اومدن بچش ؛ تازه به خودت میای که نکنه تو هم نتونی پسرت رو ببینی و برا همیشه از کنار عشقت بری
این روزها که میاد همه تقصیرا رو میندازی گردن هورمون های بیخود حاملگی و کلمه " تو روح هورمون" میبندی به نافشون
اما بازم حالت خوب نمیشه
دیروز یکی از این روزهای "تو روحش" بود
و این روز سخت با جارو و گردگیری خونه توسط اقای خوب (به قول یکی از دوستای وبلاگی) و چیدن لوازم محمد تموم میشه
و همه چیز میشه یه حال خوب
اصلا یادت میره چرا اینقدر به هم ریخته بودی
بعدش میشینی و به اشکایی که بیخود اومدن میخندی


نامه صد و چهل و هفتم 




